با تو بودن است.
نزدیک،دور،سیر،گرسنه
رها،اسیر،دلتنگ،شاد
آن لحظه ای که بی تو سرآید مرا مباد!
مفهوم مرگ من در راه سرافرازی تو،
در کنار تو مفهوم زندگی است.
معنای عشق نیز
در سرنوشت من با تو ،
همیشه با تو،
برای تو،
زیستن........
.jpg)

مرا در بیستون بر خاک بسپارید که تا شبها
غم بی همزبانی را برای کوهکن گویم
بگویم عاشقم،بی همدمم،دیوانه ام،مستم
نمی دانم کدامین حال و درد خویشتن گویم
از آن گم گشته ی من هم نشانی آور ای قاصد
که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم
تو میای به بالینم ولی اندم که در خاکم
خوشامد گویمت اما در آغوش کفن گویم
عشق تو باران من شد
دسته دسته از کویر خشک من نسرین بر آمد
آسمان تیره بودم
خوشه خوشه از دل این اسمان پروین بر آمد
تشنه بودم
چشمه های عشق از چشم تو سر زد
در نگاه پر شرابت شور دیدم، شعر دیدم
عشق دیدم ، ناز دیدم
در بهار گلفشان عطر خیز پیکر تو
باغ دیدم باغهای پر گل شیراز دیدم
چون به ناز از راه رسیدی
بوی گل در خانه انم پیچید از عطر سلامت
تا سخن آغاز کردی
معنی جان بود و بوی عشق در عطر کلامت
ای ستاره بی تو شب بودم
شبی تاریک و غمگین
نور لبخندت به جسم و جان من تابندگی داد
بی تو چوبی خشک بودم
بوسه هایت پر گلم کرد


غم آوارگی و دربدری
غم تنهایی و خونین جگری
قاصدک وای به من
همه از خویش مرا میرانند
همه دیوانه و دیوانه ترم میخوانند
مادر من غم هاست
مهد و گهواره ی من ماتم هاست
قاصدک دریابم
روح من عصیان زده و طوفانیست
آسمان نگهم بارانیست
قاصدک غم دارم
غم به اندازه ی سنگینی عالم دارم
قاصدک غم دارم
غم من صحرا هاست
افق تیره ی او ناپیداست
قاصدک دیگر از این پس منم و تنهایی
و به تنهایی خود در هوس عیسایی
و به عیسایی خود منتظر معجزه ای غوغایی
قاصدک زشتم من
زشت چون چهره ی سنگ خارا
قاصدک حال گریزش دارم
می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست
پستی و مستی و بدمستی نیست
میگریزم به جهانی که ناپیداست
شاید آن نیز فقط یک رویاست

اونی که دوسش داشتم بهم بی محلی کرد و رفت خدایا تو بهم بی محلی نکن
می دونست به جز اون کسی رو ندارم و تنهام گذاشت خدایا تو تنهام نزار
خدایا خیلی دلم تنگه به هر کی گفتم حرفمو باور نکرد خدایا تو حرفمو باور کن
به زور میخندم اما نمی دونم کجا برم و راحت گریه کنم
کاش تنها نبودم
کاش ..........
ولی افسوس او هرگز نمی داند
نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من که
او رادوست می دارم
ولی افسوس،
او هرگز نگاهم را نمیخواند
به برگ گل نوشتم من که
او را دوست میدارم،
ولی افسوس
او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند.
به مهتاب گفتم ای مهتاب،
سر راهت به کوی او سلام من رسان و گو که او را دوست می دارم
ولی افسوس
یکی ابر سیه آمد ز ره روی ماه تابان را پوشاند
صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم که
او را دوست میدارم
ولی افسوس ز ابر تیره برقی جست و قاصد را میان راه بسوزانید
کنون وا مانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا
یکی را دوست می دارم
ولی افسوس
او هرگز نمیداند.![]()



برای چشمان بی فردایم
نگاهت چون اوج قله ی نور
پرو بال میدهد به رویایم
نگاهم کن تا با تو بودن را حس کنم
نگاهم کن تو فقط نگاهم کن

سلام
ترجیح دادم ساده سلام کنم
امیدوارم حالتون خوب باشه و از وبلاگ خوشتون اومده باشه
میخوام بعضی از حرف های دلمو بزنم
نمی دونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگیمو
نمی دونم چرا قسمت میکنم روز های خوب زندگیمو
چرا تو اول قصه همه دوستم میدارن
وسط قصه میشه سر به سر من میزارن
تا میخواد قصه تموم شه همه تنهام میزارن
میتونم مثل همه دو رنگ باشم دل نبازم
میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم
تا با یک نیش زبون بترکه و خراب بشه
تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه
می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی
می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی
میتونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم
میتونم پشت دلها قایم بشم کمین کنم
ولی با این حرف ها منم مثل اونا یه دروغ گو
میشمو همیشه ورد زبونام
یه نفر پیدا بشه به من بگه چیکار کنم
با چه تیری اونی که دوستش دارم شکار کنم
من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره
توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره؟؟؟


اونکه هر چی ابر دنیاست خونه داره تو چشاش
اونکه ناچاره بخنده اما گریه ست خنده هاش
اونکه تو شهرش غریبست با یه عالم آشنا
هیچکدوم باور نکردن غربت تلخ صداش
اون منم اون منم اون منم بغضمو تو گلوم میشکنم
خیلی سخته این تنهایی بی فردایی
تنها موندن تنها خوندن
تنها تنها تنها
اونکه خیلی قصه داره رو لبهای بیصداش
مونده فریادش تو سینه در میاد از لباش

هرشب ز کوی سادگی تا مرز فردا می روم
امشب برای دیدنت همپای یلدا میروم
غربت نشین آشنا تو مرد قصه های من
من قطره ام دنبال تو تا قلب دریا میروم
بی تو حضور آیینه رویای بی تعبیر دل
بغض پریشانم ولی تنهای تنها می روم
گرچه که فریادت شکست هجران چشم های مرا
قربانی شهر سکوت همراه لیلا می روم
شاید تعزل های من جاری ز هجر روی توست
اما ترانه می شوم تا حس رویا میروم
در امتداد جاده ها بی تو سفر نتوانم در جست و جویت نازنین،تا صبح فردا میروم


گاهی دلم نمیخواست تو را ببینم ،اما تو در کنارم بودی و نفس هایت یخ روزهایم را باز میکرد.
گاهی دلم نمیخواست تو را بخوانم،اما تو مثل یک ترانه زیبا بر لبم زندگی میکردی.
من در کنار تو بودم بی آنکه شور و نوایی داشته باشم،بی آنکه بدانم تو از خورشید گرم تری.
بی آنکه بدانم تو از همه شعر هایی که من از بر کرده ام شنیدنی تری.
من در کنار تو بودم اما دریغا نمیدانستم کجا هستم.
نمی دانستم از آسمان و زمین چه میخواهم .
هر شب در دیوان حافظ دنبال کسی میگشتم که مرا تا دروازه های قیامت ببرد.من انگار منتظر بودم که کسی بیاید که قلبش زادگاه همه ی گلها باشد.
وقتی به من نگاه میکردی چشمهایم را میبستم. وقتی در جاده های خاطره غزل خواندی ایستادم و خاموش ماندم.
مهربانانه آمدی،سنگدلانه رفتم.از شکفتن گفتی از خزان سرودم.ناگهان مه همه جا فراگرفت.
حرف هایم مرطوب شد و چشمهایت با ابر های مهاجر رفتند.
شب آمد و چراغ ها نیامدند،ظلمت آمد و چشمهایت نیامدند.
شب در دلم چنان خیمه زد که انگار هزاران سال قصد اقامت دارد.
کاش نی ها از جدایی من و تو حکایت می کردند.
اکنون میخواهم دنیا پنجره ای شود و من از قاب آن به افق نگاه کنم و آنقدر دعا بخوانم که تو با نخستین خورشید به خانه ام بیایی .
اکنون دوست دارم باغهای زمین را دور بریزم آنگاه گلهای تازه ای بیافرینم و تقدیم تو کنم...
